تاريخ و زمان
دوشنبه 16 تير 1399  
بيشتر
جستجو
بازديدها
تعداد بازديد از سايت: 963288
تعداد بازديد اين بخش: 13870
در امروز: 1483
اين بخش امروز: 25

بيشتر
ويژه نامه
فصل هفتم: فصل تمييز خبيث از طيب ( اتمام حجت)

فجر صادق دميد و مؤذن آسماني در ميان زمين و آسمان ندا در داد: سبوح قدوس رب الملائكه و الروح . امام به نماز فجر ايستاد و اصحاب به او اقتدا كردند و ظاهر و باطن و اول و آخر به هم پيوست.

ميان ظاهر و باطن ، وادي حيرتي است كه عقل درآن سرگردان است. تن در دنياست و جان در آخرت: اين يك به سوي خاك مي كشاند و آن يك به سوي آسمان ، و چشم حس ظاهربين است. درميان لشكر عمرسعد نيز بسيارند كساني كه به نماز ايستاده اند . وا اسفا! چگونه بايد به آنان فهماند كه اين نماز را سودي نيست اكنون كه تو با باطن قبله سر جنگ گرفته اي؟ وا اسفا! چگونه بايد اين جماعت را از باديه وهم ميان ظاهر و باطن رهاند؟ امام ، باطن قبله است و نماز را بايد به سوي قبله گزارد. آيا هيچ عاقلي پشت به قبله نماز مي گزارد؟ نماز آنگاه نماز است كه ميان ظاهر و باطن جمع شود و اگر نه ، مقتداي آن نماز كه در لشكر يزيد بخوانند شيطان است. اسلام لباسي نيست كه باپيكر جاهليت جفت بيايد ، اما اينجا دنياست و باديه وهم ميان ظاهر و باطن فاصله انداخته است . شيطان جاهلان متنسك را با نماز مي فريبد . در اينجاست كه ائمه كفر همواره از پيراهن عثمان عَلَم جنگ با علي(ع) مي سازند. اگر آنان پرده از مطامع دنيايي خويش بر مي داشتند كه اين خيل انبوه با آنان همراه نمي شد. جاهليت ريشه در باطن دارد و اگر نبود كوير مرده دل هاي جاهلي، شجره خبيثه بني اميه كجا مي توانست سايه جهنمي حاكميت خويش را بر جامعه اسلام بگستراند؟

امام(ع) بعد از اقامه نماز، روي به اصحاب خويش كرد و فرمود:« ان الله تعالي اذن في قتلكم و قتلي في هذا اليوم فعليكم بالصبر و القتال...ـ امروز خداوند به قتل شما و من اذن داده است ؛ پس بر شماست صبر و قتال ... صبر ،اي بزرگ زادگان، {چرا} كه مرگ نيست جز گذرگاهي كه شما را از سختي و شدّت و رنج ، به بهشت هاي وسيع و نعمت هاي دائم مي رساند.كيست كه نخواهد از زنداني تنگ به كاخي بزرگ منتقل شود؟ و اگر چه مرگ بر دشمنان شما آن گونه است كه كسي ازكاخي وسيع به زنداني تنگ انتقال يابد . پدرم از رسول الله مرا حديث گفته است كه :... الدنيا سجن المؤمن و جنه الكافرـ دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است ، و مرگ پلي است كه آنان را به بهشتشان مي رساند و اينان را به جهنمشان .» صبحگاه ،چون شب به تمامي برچيده شد و انبوه لشكريان عمرسعد كه نظم گرفته بودند تا به سراپرده آل الله حمله برند ظاهر شد، امام دست به آسمان برداشت و گفت :« الهي ، تويي كه در دلتنگي ها تنها به تو روي مي آورم و تويي كه در شدايد تنها به تو اميد مي بندم و تويي كه در آنچه بر من نازل مي شود ، پشتوانه و سلاح من بوده اي. چه بسيار روي نمود همومي كه قلب در آن به ضعف مي گرايد و حيله بريده مي شود و دوست كناره مي گيرد و دشمن زبان به شماتت مي گشايد ، و من با اشتياقي كه مرا از غير تو باز مي داشت، كار را به تو واگذار كردم و شكوِه پيش تو آوردم و تو آن غصه ها را زدودي و گره از كار فروبسته من گشودي و مرا كفايت كردي. پس تويي وليّ همه نعمت ها و منتهاي همه رغبت ها.» سخنان امام و يارانش ، پيش از آغاز جنگ ، نسيمي بهاري است كه بر ديار مردگان مي وزد، شايد در آن ميان هنوز هم باشند خفتگان نيمه جاني كه به خواب زمستاني فرورفته اند : « اي مردم ! گفتار مرا بشنويد و شتاب نكنيد تا شما را موعظه كنم ، كه اين حق شما بر عهده من است، و تا آنكه عذر خويش را بيان كنم. پس اگر درباره من جانب انصاف گرفتيد كه سعادتمند شده ايد و اگر نه ، رأي خود و شركاي خويش را برهم نهيد و آنگاه كه ديگرنشاني از ترديد درخود نيافتيد ، بي درنگ به من بپردازيد و كار را يكسره كنيد و بدانيد كه ولي من خدايي است كه قرآن را نازل كرده و صالحين را در كَنَف ولايت خويش مي گيرد.» و چون سخن امام به اينجا رسيد ، صداي اهل حرم كه گوش سپرده بودند ، به شيون بلند شد...

«اي زنان و دختران بني الهاشم ، آرام باشيد كه گريه بسياري در پيش خواهيد داشت ، تا آنجا كه چشمه هاي اشك بخشكد و جز خون در حدقه چشم ، نگردد.» «اي بندگان خدا، تقوا پيشه كنيد و از دنيا برحذر باشيد كه اگر دنيا به كسي وفا كند و يا كسي در آن باقي بماند ، انبيا براي بقا سزاوارترند ـ شايسته تر براي رضايت و راضي تر به قضا. اما هرگز! كه خداوند دنيا را براي فنا آفريده است؛ تازه هايش به كهنگي مي گرايد و نعمت هايش به زوال ، و شادي هايش به تيرگي ؛ منزلگاهي است پر فراز و نشيب و خانه اي است ناپايدار... و چون اينچنين است، زادراه سفر برگيريد و بهترين زادراه تقواست : واتقوا الله لعلكم تفلحون.» «اي مردم ، آفريدگار تعالي دنيا را آفريد تا خانه فنا و زوال باشد و دم به دم بر اهلش ديگرگون شود . اينچنين ، مغرور و فريفته است آن كه بدان غره شود و شقي است آن كه مفتون آن گردد. زنهار! نفريبد شما را ، كه مي بُرد رشته اميد آن را كه به اوتكيه كرده است و دست طمع آن را كه در او طمع ورزيده . و اكنون شما بركاري گرد آمده ايد كه خشم خدا را بر شما برانگيخته و چهره كَرَمش را ازشما بازگردانده و شما را سزاوار انتقامش ساخته است . چه خوب ربي است آفريدگار ما و چه بد بندگاني هستيد شما كه اقرار به طاعت كرده ايد و ايمان به رسالت محمد آورده ايد، اما اينك همان شما ، به سوي اهل بيت و عترت او خزيده ايد تا آنان را به قتل برسانيد . اين شيطان است كه بر شما سيطره يافته است و ذكر خداوند عظيم را از خاطرتان برده . پس ننگ بر شما و برآنچه اراده كرده ايد ! انا لله و انا اليه راجعون. هولاء قوم كفروا بعد ايمانهم فبعدا للقوم الظالمين .» « اي مردم ، نخست مرا بشناسيد كه كيستم، آنگاه به خود آييد و خويشتن را ملامت كنيد ، و بينديشيد كه آيا بر شما رواست قتل من و هتك حرمت من؟ آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم ؟ آيا من فرزند وصي و پسر عم او نيستم كه پيش از همه به خدا ايمان آورد و پيش از همه رسولش را درآنچه ازجانب آفريدگار آمد تصديق كرد؟ آيا حمزه سيدالشهدا عموي پدر من نيست؟ آيا جعفر طيار عم من نيست؟ آيا اين گفته رسول خدا درباره من و برادرم به شما نرسيده است كه اين دو، سرور جوانان بهشتي اند؟ اگر هست ، بدانيد من درآنچه مي گويم بر حقم و به خدا سوگند دروغ نگفته ام از آن روز كه دانسته ام خشم خداوند اهل دروغ را مي گيرد و آنان را به تازيانه همان دروغ مي زند. و اگر مرا تكذيب مي كنيد، هستند هنوز كساني كه مي توانند شما را ازآنچه گفتم خبر دهند. از جابر بن عبدالله انصاري بپرسيد، از اباسعيد الخدري ، از سهل بن سعدالساعدي، از زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد تا با شما بازگويند كه اين حديث را درباره من و برادرم از رسول خدا شنيده اند. آنگاه ، در اين گفته حاجزي است كه شما را از قتل من باز مي دارد.»

شمر بن ذي الجوشن كه امير لشكر چپ بود ، فرياد زد: «خداوند را با شك پرستيده است آنكه بداند تو چه مي گويي؟» حبيب بن مظاهر پاسخ گفت :« تو خداوند را بر هفتاد جانب شك و شبهه پرستيده اي و من گواهم كه تو در آنچه گفتي صادقي و هيچ از سخنان او در نمي يابي ، چرا كه خداوند بر قلب تو مهر زده است.» امام حسين ادامه داد:« و اگر در آن گفته ترديد داريد،‌ آيا در اينكه من فرزند رسول الله هستم نيز شكي هست؟ كه به خدا در فاصله ميان مشرق و مغرب عالم، جز من ، نه در ميان شما و نه در ميان غير شما كسي نيست كه فرزند دختر پيامبر باشد . واي برشما ! آيا مرا به طلب قتلي كه از شما كرده ام گرفته ايد؟ و يا به تلافي مالي كه از شما هدر داده ام ؟ و يا به قصاص جراحتي كه بر شما وارد كرده ام ؟ كدام يك؟»

امام لحظه اي سكوت كردو آنگاه ادامه داد:« اي شَبَث بن رِبعي ، اي حَجّار بن اَبجَر ، اي قيس بن اشعث ، اي يزيد بن حارث ! آيا اين شما نبوديد كه براي من نوشتيد بيا كه هنگام درو رسيده است، ميوه ها سرخ شده است و باغ ها سبز و كِيل ها لبريز و تو بر لشكرياني وارد خواهي شد كه براي تو تجهيز شده اند؟» آنها پاسخي نداشتند جز آنكه به دروغ انكاركنند. و قيس بن اشعث براي آنكه رسوايي خويش را در برابر عمرسعد بپوشاند فريادكرد:« چرا به حكم پسر عمت يزيد گردن نمي نهي، كه ازآنان به تو جز آنچه دلخواه توست نخواهد رسيد...» وامام او را پاسخ گفت :« تو برادر همان كسي هستي كه مسلم را به دارالاماره عبيدالله بن زياد كشاند. آيا از بني هاشم خون مسلم بن عقيل تو را بس نيست كه بيشتر از آن مي خواهي ؟ لا والله ، من نه آنم كه دست ذلت در دست بيعت آنان بگذارد و نه آن كه چون بردگان از مصاف آنان بگريزد.»

لاوالله ! و اين « لا والله» منشور آزادگي حزب الله است .آنگاه امام همان مباركه اي را تلاوت فرمود كه موسي در برابر فرعونيان : و اني عذت بربي و ربكم ان ترجمون ؛ عذت بربي و ربكم من كل متكبر لايومن بيوم الحساب...


اكنون امام در برابر تاريخ ايستاده است و به صفوف لشكريان دشمن كه همچون سيل مواج شب تا افق گسترده است ، مي نگرد . به عمرسعد درحلقه صناديد كوفه چه بايد گفت؟ وا اسفا كه كلام را از حقيقت جز نصيبي اندك نيست ،‌ واز آن بدتر، سيمرغ بلند پرواز دل رابگو كه اسير اين قفس تنگ و بال هاي شكسته است.چه روزگار شگفتي ! مردي با بار عظيم مظهريت حق،اما ... با چهره اي انساني چون چهره ديگران و جثه اي كه از ديگران بزرگ تر نيست.

عجبا ، اين يوسف زمانه چه زيباست ! اما اين زيبايي را چه سود ، آنگاه كه جهلا او را آيينه خويش مي بينند و در او نيز آن گونه نظرمي كنند كه درخويش... وا اسفا! يعني هيچ راهي وجود ندارد كه آنان حقيقت وجود او را دريابند؟ شمسي است كه غروب خويش را در اين سيل مواج شب مي نگرد و انتظار مي كشد تا در شفق خون خويش غروب كند. اما كدام غروب ، وقتي كه نور جهان هر چه هست از مصباح وجود او منشأ مي گيرد؟

عجبا! مردي كه قلب خلقت است بر سياره اي كه قلب آسمان است ايستاده و همه عالم تكوين را با جذبه عشق خويش به سوي كمال مي كشاند... اما با چهره اي چون چهره ديگران و جثّه اي كه بزرگ تر نيست .

عجبا ! ظاهر ، گواه صادق باطن است، اما ببين كه درميانه اين نسبتها چگونه حقيقت گم مي شود! و در اين گمگشتگي و حيرت زدگي نيز سري است كه اهل سر مي دانند و لاغير.

عجبا ! شمس را ببين كه در آيينه نظر كرده است و اين آيينه است كه انا الشمس مي كند. واي بر شما اي شوربختان ! اين حسين است، اين خامس آل كساست ، آن كسا كه كساي عصمت و رحمت است، آن كسا كه كساي مظهريت حق است و ببين آنجا كه جبرائيل را بار نمي دهند كجاست ! و تو اي خاكستر گم شده در باد هلاكت! تو خود را با او برابرنهاده اي؟ اين حسين است ، سر مستودع فاطمه ! همان كه خونش خون خداست و اگربريزد ، همه عالمِ تكوين به انتقام بر خواهد خاست. اين حسين است، همان كه خورشيد خلافت انسان از افق خون او طالع خواهدشد. اي شوربختان ! نيك بنگريد كه چه مي كنيد و در برابر كه ايستاده ايد! مگذاريد كه خون خدا با دستان اختيار شما بريزد! فريب مكر ليل و نهار را مخوريد! اين حسين است ، غايت آفرينش كون ومكان ، اگرچه چهره اي دارد چون چهره شما و جثه اي دارد كه از شما بزرگ تر نيست. فريب چشمان ظاهربين را مخوريد و طلعت شمس را درعمق آسمان چشمانش بنگريد و كرامت خدا را در روحش بيابيد. اين حسين است... عمامه رسول الله را بر سر دارد و زره اش را بر تن، ردايش را بر دوش و شمشيرش را به دست و هنوز نيم قرني بيش از رحلت رسول خدا نگذشته است.آنگاه امام خواست تا بار ديگر با آنان سخن بگويد . رحمت او ،رحمت رب العالمين است و پناه برخدا از انديشه اي كه درباره حسين جز اين بينديشد !... اما آنان هلهله كردند و اجازه سخن به او ندادند.

دنيا صراط آخرت است و در آن ، هر كسي با رشته حب به امام خويش بسته است. يكي چون شمر بن ذي الجوشن ، كه امام كفر است، پيش مي افتد و آنان را به دنبال خويش مي كشاند ؛ نه با رشته جبر،كه از سر اختيار . چه سري است درآنكه آراي اهل كفر متشتت است، اما ملت واحدي دارند؟ آنها را يكايك هرگز اين جرأت نيست ، اما چون با هم شوند و جسورِ تهي مغزي چون شمر نيز مياندار شود، بيا و ببين كه چه مي كنند! شرك همواره با تفرقه ملازم است ، اما جلوه هاي فريب دنيا، آنان را چون لاشخورهايي كه بر يك جنازه اجتماع كنند، بر جيفه هاي بي مقدار شهوت و غضب گرد مي آورد. اما بندگان شهوت اگر هم به امارت رسند، خود كم تر اميري مي كنند تا اطرافيان. ضعف نفس و جهالت، بندگان شهوت را نيز به استخدام ارباب غضب مي كشاند.

امام فرياد كرد:« واي برشما! چه بر شما رفته است كه سكوت نمي كنيد تا سخنم را بشنويد ، حال آنكه من شما را به سَبيلِ الرَّشاد مي خوانم و آن كه مرا اطاعت كند از هدايت يافتگان است وآن كه عصيان ورزد، از هلاك شدگان . واينك همه شما بر من عصيان كرده ايد و قولم را نمي شنويد، چراكه گناه ، باران عطيّات خدا را بر شما بريده است و شكم هاتان ازحرام پر شده و خداوند قفل بر دلهاتان زده است. واي برشما! چرا سكوت نمي كنيد؟! چرا گوش نمي سپاريد؟...» سخن چون بدينجا رسيد ،‌آنان يكديگر را به ملامت گرفتند و گرداب سكوت يكباره همه صداها را درخود بلعيد . جماعتي مانند آنان همچون گوسفندهايي ابله چشم به يكديگر دارند و طعمه هاي گرگ فتنه غالباً همينانند. برقي از غضب خدا چون صاعقه فرود آمد و زمين را لرزاند و باران سرازيرشد... اما باران را در خارستان كويري دل هاي مرده چه سود؟ امام به خشم آمده است و سخنانش صاعقه اي است كه زمين را به تازيانه آتش گرفته است . چه سرهايي كه به زير افتاده است و چه دلهايي كه از خوف مي لرزد! اما آنان كورموش هايي هستند كه ازخوف رعد به اعماق تاريك سوراخ هايشان پناه مي آورند و مي گريزند. خشم امام ، خشم خداست ، اما اين نه آن خشمي است كه بلا را نازل كند، خشمي است كه پدران مهربان با فرزندان گستاخ خويش دارند آنگاه كه از همه لطايف الحيل مأيوس شده اند. امام هنوز پرهيز دارد از آنكه شمشير را در ميان نهد. جنگ هنگامي درگير مي شود ك تمييز حق از باطل به تمامي انجام شده باشد. هنوز حُر و سعد و ابوالحتوف درميان اين جماعتند. شايد تازيانه صاعقه صخره هاي سخت قلب هايشان را بشكافد و چشمه اي از اشك بيرون بجوشد. مگر صخره اي هم هست كه از سينه اش راهي به آب هاي زلال زيرزمين نباشد؟ مگر چشمي هم هست كه نگريد؟ مگر قلبي هم هست كه با گريه پاك نشود؟ «... سياه باد رويتان كه شماييد طاغوت هاي امت! شماييد احزابي كه چون شجره خبيثه ريشه درخاك ندارند ؛ شماييد آنان كه حبل المتين قران را رها كرده اندو اكنون ديگر رسيماني نمي يابند كه آنان را از چاه گمراهي بيرون كشد؛ شماييد اخلاط سينه شيطان كه بيماري هاي سياه را در زمين پراكنده مي داريد؛ شماييد مجمع گناهان و تحريف كنندگان قرآن ؛ شماييد آنان كه شعله نوربخش سنت ها را خاموش مي خواهند؛ شماييد قاتلين فرزندان انبيا و هالكين عترت اوصيا؛ شماييد آنان كه زنازادگان را به نسب مي رسانند و مؤمنين را آزار مي كنند؛شماييد فرياد ائمه مستهزئين، آنان كه قرآن را تكه تكه كرده اند و از آيات ، بعضي را پذيرفته اند و بعضي را رها كرده اند... شماييد كه معتمد ابن حرب وشيعيانش هستيد و لكن ما را تنها رها مي كنيد، كه والله ، خذل و بي وفايي در ميان شما خوبي است پسنديده كه عروقتان بر آن استواري يافته ، ساقه ها و شاخه هاي شجره وجودتان آن را به ارث برده، دلهاتان با آن رشد كرده وسينه هاتان از آن مستور است. شما به شجره خبيثه اي مي مانيد كه ميوه اش گلوگير باغبان ، اما در كام غاصبش شيرين باشد... هان! لعنت خدا بر پيمان شكناني كه سوگند پيمان خويش را بعد از توكيد مي شكنند ، حال آنكه شما خدا را بر كار خود كفيل گرفته بوديد. و شما، والله ، همان پيمان شكناني هستيد كه در قرآن مذكور افتاده است. بدانيد كه ابن زياد، آن زنازاده اي كه پدرش نيز زنازاده است، مرا به اين دو راهي كشيده كه يا شمشير و يا ذلت . و هيهات منا الذله ؛ دور است از ما ذلت كه خدا و رسولش و مؤمنين و نيز دامن هاي پاك و طاهر مادران ، دماغ هاي غيرتمند و نفوس پدران ، ابا دارند از آنكه ما طاعت لئيمان را بر قتلگاه بزرگواران ترجيح دهيم. اكنون زنهار كه من از عهده همه آنچه درمقام عذر و انذار بر گرده داشتم برآمده ام و اكنون، هر چند با قلت ياران و خَذلان ياوران، براي جنگ آماده ام.» آنگاه امام دست هاي بلند خويش را برآسمان برافراشت و گفت :« خدايا، فطرت باران را برآنان حبس كن و آنان را همانند قوم يوسف به قحط سال هايي هم آنچنان گرفتار كن و بر سرشان آن غلام ثقفي را مسلط كن كه از كاسه هاي تلخ ذلت سيرابشان كند و در ميان آنان كسي را باقي نگذارد جز آنك در برابر قتلي به قتل برساند و يا در برابر ضربتي، ضربتي زند و اينچنين ، انتقام من و دوستانم و اهل بيت و شيعيانم را از اينان بازستاند، كه ما را تكذيب كردند و واگذاشتند ، و تويي آفريدگار ما كه بر تو توكل مي كنيم و صيرورت ما به جانب توست.»


بحر مسجور غضب خداوندِ منتقم در التهاب اشتعال است و هنوز خون سيد الشهدا بر قتلگاه جاري نشده ، بال هاي سياه نفرين، همانند سايه اي ضخيم، آسمان مدينه و مكه و كوفه و شام را ازنگاه كرم و رحمت خدا پوشانده اند . آه ! اين خداست كه چهره صبر از امت محمد(ص) پوشانده و باطن غضب خويش را آشكار مي كند . آه از آن هنگام كه عالم خلقت يكسره بر انتقام خون به ناحق ريخته حسين قيام كند، كه او وارث خلافت انسان كامل است و انسان كامل ، دايره دار طواف تسبيحي عالم وجود. آه از آن هنگام كه عالم خلقت يكسره برانتقام خون به ناحق ريخته حسين قيام كند! ... گاه هست كه اين درد، آن همه گلوگير مي شود كه دل به آرزويي محال مي گرايد كه: اي كاش حق بي حجاب جلوه مي كرد تا اين فرومايگان در مي يافتند كه شب سياه غفلتشان تا كجا گسترده است و چه جهنمي در قلبشان مي جوشد ومي خروشد و چه گرداب موحشي آنان را به ورطه هاي عدمي هلاكت مي كشاند؛‌ اما عقل نهيب مي زند كه اي آرزومند ، دل به محال مسپار! حق بي حجاب درجلوه است ، تو چرا اين گونه سخن مي گويي؟ حجاب تويي و منم... و گرنه ، سبحان الله ! حق درعرصه كبريايي خويش از اين گمان ها مبرّاست .تو نيز رب ارني بگو، آنچنان كه موسي گفت ، تا بااب لن تراني بر تو نيز گشوده شود و ببيني كه عالم سراپا حجاب است ، اگرچه جمال حق از اين حُجب مبرّاست. باب لن تراني ، دروازه عالم صَعق است. موسي شو تا لن تراني بشنوي و خَرَّ موسي صَعِقاً در شأن تونازل شود ، اگر نه، اينجا عالم آفاق است وشمس خلقت از افق اين حجاب ها سرزده است. عقل نهيب مي زند كه اي آرزومند ، بيدار شو! دنيا صراط آخرت است، و اگر تو را چشم بود مي ديدي قيامتت را كه در اين عرصه برپا شده است ! اگر اينجا با حسيني، آنجا نيز با حسيني و اگر اينجا با يزيد ،نيك بنگر ،آنك يزيد است كه تو را به سوي جهنم امامت مي كند. عقل نهيب مي زند كه اي آرزومند ،اين آرزو كه كاش حق بي حجاب در دنيا جلوه مي كرد، يعني اي كاش دنيا خلق نمي شد! نفرين امام مستجاب شد، اما تحقق تكويني آن از آن دم كه خون او بر زمين كربلا بچكد آغاز خواهد شد ؛ فرشتگان در انتظارند.

ناگهان امام فرمود:« كجاست عمرسعد؟ او را به نزد من بخوانيد.»

چه پيش آمده ؟ مگر امام هنوز از اين شوربخت اميد نبريده است ؟ امام در مرداب وجود عمرسعد در جست وجوي كدام نشانه از درياست؟عمرسعد فرزند سعد ابي وقاص فاتح قادسيه است و درمكتب آنچنان پدري، بيش از آن آموخته است كه امام را و منزلت آسماني او را نشناسد . اما از يك سوي... اين جذبه شيطاني آميخته با خوف! نخست عمربن سعد دل به محال سپرده است كه شايد بتواند دنيا و آخرت را با هم جمع كند و اين توهّم شيطاني همه آن كساني است كه دين را مي خواهند اما نه به آن بها كه دل از دنيا ببرند . آنان با خدا مكر مي ورزند و مكر شب و روز نيز با آنان همراه مي شود... اما مگر مي توان با خود مكر كرد؟پس بايد زبان صدق آن مذكِّر دروني را هم بريد تا در اين عشرتكده غفلت گستاخي نكند. و مگر آن مذكَّر دروني كيست؟ آيا او را نمي توان فريفت ؟ عقل تا آنجا عقل است كه آن پيوند ازلي را نبريده باشد.اما اين فانوس را كه نمي توان در توفان خشم و جاه طلبي آويخت. آينه زنگار گرفته كه ديگر آينه نيست . عقل محجوب در حجاب ظلمت گناهان كه ديگر عقل نيست ، وهم است. از تو كبكي مي سازد ابله كه چون سر در برف هاي غفلت خويش فرو بردي ، بينگاري كه كسي نيز تو را نمي بيند:... نسوا الله فانساهم انفسهم . «ولايت بلاد گرگان و ري» ! شيطان جاذبه هاي دنيايي را زينت مي دهد تا آدمي زاده را بفريبد ... اما اين فريب درنفس توست. شيطان تنها آنچه را كه درنفس توست زينت مي بخشد. سلطنت او تنها بر اغواشدگان خويش است و اغواشدگان شيطان ، فراموشيانِ ديار وهمند كه اعمالشان با صورت هايي خيالي بر آنان جلوه مي كند؛ سرابي با كاخ هاي خضرا ، دژهايي هوش ربا، جناتي معلق بر آبگينه ها و پرياني غمّاز... خوابي كه جز با دميدن در ناقور مرگ شكسته نمي شود.

فرياد انذار امام در همه عرصات تاريخ مي پيچد و همه اهل صدق را گرد مي آورد ، اما عمرسعد ديگر خود را رها كرده است. عمرسعد سر در گريبان غفلت فروبرده بود و از هشياران نيز مي گريخت ، مبادا كه او را به خود بياورند . لاجرم امام از دور او را مخاطب گرفت و فرياد زد :« يا عمر ، آيا كمر به قتل من بسته اي به زعم آنكه ابن زياد ولايت ري و گرگان را به تو بسپارد ؟ والله كه گواراي تو نخواهد شد؛ هرگز! اين عهدي است معهود در كتاب قضاي الهي كه با تو باز مي گويم .هرچه مي خواهي بكن كه بعد از من نه به دنيا و نه به آخرت رنگ خرسندي نخواهي ديد. گويا مي بينم سرِ تو را كه چگونه بر نيزه رفته است و بچه ها آن را در ميان خويش هدف گرفته اند و بدان سنگ مي پرانند.» اما عمرسعد مرده اي است كه با دم مسيحا نيز زنده نمي شود. غضبناك ، روي از امام بازگرداند و به يارانش ندا درداد كه:« پس معطل چه هستيد؟ همه با هم به او حمله بريد كه يك لقمه بيش نيست.»


اين واي ازلقمه هاي گلوگير دهر! دهر هرگز بر مراد سفلگان نمي چرخد . اين مكر ليل و نهار است كه ما را مي فريبد تا در دهر طمع بنديم... امر در دست آن جليل است كه جز مشيّت مطلقه ي او، اراده اي در جهان نيست.

پنج سال بعد ، مرگ خواب سنگين عمرسعد را شكست آنگاه كه در بستر چشم باز كرد و «كيسان تمّار» ( رئيس شرطه هاي مختار ثقفي ) را بالاي سر خويش ديد، با خنجري آخته... هذا رأس قاتل الحسين ـ اين سربريده قاتل حسين بن علي است كه بر فراز نيزه افراشته اند تا طفلان كوفي آن را با سنگ نشانه بگيرند... و بعد از اين ،آيا هنوز هم كسي در اين انگار مانده است كه با خدا مكر ورزد و دنيا و آخرت را با هم گردآورد؟

آري، اين انگاره اي است كه شيطان دينداران را به آن مي فريبد. روزها و شب ها مي گذرند و او مي پندارد كه فراموشش كرده اند... اما در زير آسمان مگر جايي هم هست كه از چشم مرگ پنهان باشد؟ هذا رأس قاتل الحسين ؛ هذا رأس قاتل الحسين .

آنگاه حسين بن علي(ع) فرمود:« قوموا يا ايها الكرام... ـ برخيزيد اي كرامت مندان به سوي مرگي كه از آن گريزي نيست. و اين تيرها پيك هاي مرگ است كه ازجانب اين قوم مي آيند .اما والله ، بين شما و بهشت رضوان و جهنم فاصله اي نيست مگر همين مرگ، كه شما را به بهشتتان مي رساند و اينان را به دوزخشان ... رسول الله مرا فرموده است: پسرم ، روزي بر تو خواهد رسيد كه لاجرم به سوي عراق كشيده خواهي شد، به سرزميني كه بسياري از پيامبران واوصياي آنها را به خود ديده است، به سرزميني كه آن را «عمورا» مي خوانند و درآنجا به شهادت خواهي رسيد ، با همراهيِ‌ جمعي از اصحابت كه درخود از سوزش مَس آهن نشاني نمي يابند... و اين مباركه را تلاوت فرمود كه: قلنا يا ناركوني برداً و سلاماً علي ابراهيم ـ گفتيم اي آتش، بر ابراهيم سرد و سلامت باش . بشارت باد شما را جنگي كه سرد و سلامت خواهد شد بر شما، آنچنان كه آتش بر ابراهيم . والله كه چون ما را بكشند بر پيامبرمان وارد خواهيم شد.»

و از آن روز ،ديگر آتش بر ياران حسين سرد و سلامت است و تيرها پيك هاي بشارتي هستند به بهشت. تيرها مي بارند... تا بين ما و حيات دنيا را، هر چه هست، ببُرند و رشته توكل ما را محكم كنند و ما را به يقين برسانند و سرّ آنكه آتش بر ابراهيم گلستان مي شود نيز يقين است. اگر تو نيز يقين كني كه آتش بي اذن خالق آتش نمي سوزاند ، بر تو نيز سرد و سلامت خواهد شد. 


منبع: پايگاه اطلاع رساني شهيد آويني


تعداد بازديد اين صفحه: 132
خانه | بازگشت | Quran Guest (qguest)

طراحی، پیاده سازی و اجرا توسط شبکه ملی مدارس ایران ( رشد )

www.roshd.ir Powered By Sigma ITID.