تاريخ و زمان
دوشنبه 16 تير 1399  
بيشتر
جستجو
بازديدها
تعداد بازديد از سايت: 963203
تعداد بازديد اين بخش: 13865
در امروز: 1398
اين بخش امروز: 20

بيشتر
ويژه نامه
فصل پنجم: كربلا

امام ايستاد و خطبه اي كربلايي خواند : « اما بعد... مي بينيد كه كار دنيا به كجا كشيده است ! جهان تغيير يافته ، منكَر روي كرده است و معروف چهره پوشانده و ازآن جز ته مانده ظرفي، خرده ناني و يا چراگاهي كم مايه باقي نمانده است . » «زنهار ! آيا نمي بينيد حق را كه بدان عمل نمي شود و باطل را كه ازآن نهي نمي گردد تا مؤمن به لقاي خدا مشتاق شود؟ پس اگر اينچنين است ، من درمرگ جز سعادت نمي بينم و در زندگي با ظالمان جز ملالت . مردم بندگان حلقه به گوش دنيا هستند و دين جز بر زبانشان نيست؛ آن را تا آنجا پاس مي دارند كه معايش ايشان از قِبَل آن مي رسد ، اگر نه ، چون به بلا امتحان شوند ، چه كم هستند دينداران .»

آه از رنجي كه دراين گفته نهفته است ! و اما سرّالاسرار اين خطبه در اين عبارت است كه « لِيَرغَبَ المؤمن في لقاء رَبِّه ـ تا مؤمن به لقاي خدا مشتاق شود.‌» يعني دهر بر مراد سفلگان مي چرخد تا تو در كشاكش بلا امتحان شوي و اين ابتلائات نيز پيوسته مي رسد تا رغبت تو در لقاي خدا افزون شود... پس اي دل ، شتاب كن تا خود را به كربلا برسانيم! مي گويي : مگر سر امام عشق را برنيزه نديده اي و مگر بوي خون را نمي شنوي ؟ كار از كار گذشته است . قرن هاست كه كار ازكار گذشته است ... اما اي دل ، نيك بنگر كه زبان رمز ، چه رازي را با تو باز مي گويد :‌كلّ ارض كربلا و كلّ يوم عاشورا. يعني اگرچه قبله در كعبه است، اما فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ. يعني هر جا كه پيكر صد پاره تو بر زمين افتد ، آنجا كربلاست ؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره ، كه در حقيقت . و هر گاه كه عَلَم قيام تو بلند شود عاشوراست ؛باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره . و اگر آن قافله را قافله عشق خوانديم در سفر تاريخ ، يعني همين.
ليرغب المؤمن في لقاء ربه ... عجب رازي در اين رمز نهفته است ! كربلا آميزه كرب است و بلا ... و بلا افق طلعت شمس اشتياق است . و آن تشنگي كه كربلاييان كشيده اند ، تشنگي راز است. و اگر كربلاييان تا اوج آن تشنگي ـ كه مي داني ـ نرسند ، چگونه جانشان سرچشمه رحيق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور كه شنيده اي بهشتيان را مي خورانند ،‌ميكده اش كربلاست و خراباتيانش اين مستانند كه اينچنين بي سرودست و پا افتاده اند . آن شراب طهور را كه شنيده اي ، تنها تشنگان راز را مي نوشانند و ساقي اش حسين است ؛ حسين از دست يار مي نوشد و ما از دست حسين.
الا يا ايها الساقي ادر كأساً و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
عمر بن سعد ابي وقاص نخست مايل نبود كه امر ميان او و امام حسين(ع) به پيكار كشد... هر كسي را ليله القدري هست كه در آن ناگزير ازانتخاب خواهد شد وعمر سعد را نيز ساعتي اينچنين فراخواهد رسيد . اما اكنون او مي گريزد و دهر نيز در كمينش ، كه او را به اين ليله القدر بكشاند. عمربن سعد فرزند سعد ابي وقاص است ، فاتح قادسيه ، و يكي از آن ده تني كه مي گويند رسول خدا هنگام مرگ از آنان رضايت داشته است . هنوز نيم قرن از رحلت رسول خدا نگذشته ، اين پسر سعد ابي وقاص است كه در برابر فرزند رسول الله(ص) و وصي او ايستاده است . ابن سعد تلاشي بسيار كرد تا كارش به پيكار با حسين بن علي(ع) نكشد ، اما دهر هيچ كس را نا آزموده رها نمي كند ؛ صبورانه در كمين مي نشيند تا تو را به دام امتحان درآرد و كارت را يكسره كند كه ان ربك لبالمرصاد . از گفت و گوهايي كه پيش از تاسوعا بين ابي سعد و امام گذشته است خوب مي توان دريافت كه او كيست . امام مي فرمايد :« مگر از خداي پروا نداري ؟ خدايي كه معادت به سوي اوست. عزم پيكار بامن كرده اي حال آنكه مرا نيك مي شناسي و مي داني كه فرزند كيستم . بيا و اين قوم را واگذار و با من همراه شو تا به خدا نزديك شوي.» ابن سعد گاهي مايملكش را بهانه كرد و گاهي خانواده اش را ... تا اينكه امام اميد از او بازگرفت و برخاست كه بازگردد در حالي كه مي گفت :« چه مي انديشي ؟ آيا نمي داني كه به زودي تو را در بستر خواهند كشت و در قيامت نيز رحمت خدا از تو دريغ خواهد شد؟اميدوارم كه از گندم عراق جز اندك زماني بهره مجويي .» و اين سخن دامي است كه دهر در كمين ابن سعد گسترده است تا لب به تمسخر بگشايد كه :« اگر به گندم دست نيافتم ، جو كه هست !» و با اين سخن به پرتگاه لعنت خدا در افتد . آيا هنوز عمرسعد را اميد نجاتي هست؟ تلاش امام براي آنكه عمرسعد را از ورطه اي كه در آن گرفتار افتاده بود نجات بخشد به جايي نرسيد . در تاريخ ها آمده است كه امام تا پيش از عصر تاسوعا بارها با او به گفت و گو نشست و اگر چه از آنچه دراين ديدارها گذشته است جز همان مختصر كه ذكر شد هيچ چيز نمي دانيم ، اما سيره سياسي امام حسين(ع) از آنچنان روشنايي و صفايي برخوردار است كه هيچ جاي شبهه اي باقي نمي گذارد.

پر روشن است كه امام حسين(ع) در مرداب وجود عمر سعد به جست و جوي كدام گوهر نابي آمد است : شايد در اين مرداب كه روزگاري با اقيانوس هاي آزاد پيوند داشته است هنوز نشاني از حيات باشد، شايد در اين مدفن تاريكي كه عمرسعد فطرت الهي خويش را در آن به خاك سپرده است هنوز روزنه اي رو به آفتاب گشوده باشد .امام آفتاب كرامتي است كه خود را از ويرانه ها نيز دريغ نمي كند. آسمان را ديده اي كه چگونه در گودال هاي حقير آب نيز مي نگرد؟ آب را ديده اي كه چگونه پست ترين دره ها را نيز از ياد نمي برد؟ چگونه مي توان كار پاكان را قياس از خود گرفت ؟‌ امام رابا خداوند عهدي است كه غير او را در آن راهي نيست ، و بر همين پيمان است كه امام پاي مي فشارد .نه ، اين راز نه رازي است كه با من و تو درميان نهند . ولايت امام بر مخلوقات ولايت خداست، يعني همه ذرات عالم ، از پاي تا سر ، بقايشان به جذبه عشقي است كه آنان را به سوي امام مي كشد، اما خود از اين جذبه بي خبرند . اگر او كشكشانه ما را به كوي دوست نكشد و بر پاي خويش رهايمان كند، ياران ، همه از راه باز مي مانيم . آسمان را ديده اي كه از او بلندتر هيچ نيست ، اما درگودال هاي حقير آب نيز مي نگرد؟ امام در مرداب وجود عمرسعد در جست و جوي نشاني از درياست، درياي آزاد ، دريايي كه به اقيانوس راه دارد. زهير بن قين هر چند خود نمي خواست، اما امام آن عهد فراموش شده را با او تازه كرد.
عمرسعد نمي خواست كه كار او با امام به پيكار بينجامد . اين حقيقت از مَطلع نامه اي كه براي ابن زياد نگاشته معلوم است :« خداوند آتش را خاموش كرد و اتفاق برقرار شد و كار امت به صلاح آمد .»... با اين همه قصد دارد كه باطن خويش را از ابن زياد كتمان كند. اما ابن زياد زيرك تر از آن بود كه فريب عمرسعد را بخورد و گفت :« اين نامه مرد خيرخواهي است كه امير خويش را اندرز گفته و دل بر قوم خويش سوزانده است.» دست تقدير همه لوازم را يكجا گرد آورده است تا آنچه بايد، به انجام رسد . «شمر بن ذي الجوشن » نيز حاضر است تا ابن زياد را با سخنان خويش در آنچه قصد كرده است تشجيع كند... اگر خداوند انسان را رها كند ،‌دهر نيز با او همداستان مي شود. اما به راستي مگر تا كجا مي توان شرور بود كه خداوند انسان را در كاري اينچنين زشت ياري كند؟ شمر از جانب ابن زياد مأمور شد تا امريه او را به عمر سعد برساند و اگر آن شوربخت از جنگ با حسين سرباز زد، خود به جاي او بنشيند و عمرسعد را گردن بزند و سرش را براي ابن زياد بفرستد . او نامه ابن زياد را به عمرسعد رساند و منتظر ماند تا جواب آن را دريافت كند. ابن زياد نوشته بود :« من تو را به جانب حسين نفرستاده ام كه دست از او برداري و وقت را بيهوده بگذراني . بنگر كه اگر حسين و اصحابش تسليم رأي من شدند ، آنان را به مسالمت نزد من گسيل دار و اگر نه ... برآنان حمله بر و خونشان را بريز و پيكرشان را مُثله كن كه حق آنها اين است . آنگاه كه حسين كشته شد، او را زير سم ستوران بينداز و بر سينه و پشتش اسب بتاز ، كه ناسپاس است و مخالف . من مي دانم كه اين كار پس ازمرگ او را زياني نخواهد رساند ، اما عهد كرده ام كه با او اينچنين كنم . چنان كه به امرما عمل كني ، پاداشت پاداش كسي است كه مطيع فرمان بوده است ، و اگر نه ، از مقام خود كناره گير و امر لشكر را به شمر بن ذي الجوشن بسپار كه باقي را او خود مي داند .»
عمر بن سعد به روشني دريافت كه شمربن ذي الجوشن در اين ميانه چه كرده است .او مي دانست كه حسين بن علي تسليم نخواهد شد . اين جمله اي است كه از او در وصف حسين نقل كرده اند كه خطاب به شمر گفته است :« والله همان دلي را كه علي داشت در ميان دو پهلوي پسرش نهاده اند.» آنگاه فرماندهي لشكر پياده را به او سپرد و آماده جنگ شد.» شامگاه تاسوعا عمربن سعد چون قصد كرد كه حمله آغاز كند فرياد كرد :« يا خيل الله ، اركبي و ابشري ! ـ لشكرخدا سوار شويد؛‌ مژده باد شما را به بهشت .» و عجبا! اين همان كلامي است كه پدرش سعد ابي وقاص در جنگ قادسيه بر زبان آورده بود . آيا به راستي عمر بن سعد نمي داند كه چه مي كند‌ ، يا خود را به ناداني زده است؟

هنوز نيم قرن از حجه الوداع نگذشته ، امت محمد(ص) تيغ بر اوصاي او كشيده اند و با نام اسلام ، قلب اسلام را كه امام است ، مي درند! اجسامشان به جانب قبله نماز مي گزارند ، اما ارواحشان هنوز همان اصنامي را مي پرستند كه ابراهيم شكسته بود. اجسامشان به جانب قبله نماز مي گزارند، اما ارواحشان با باطن قبله كه امامت است، پيكار مي كنند. جاهليت ريشه در درون دارد و اگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمي است ايمان نياورد ، چه سود كه بر زبان لااله الا الله براند؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها مي كندو خانه كعبه را عوض از صنمي سنگي مي گيرد كه روزي پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالي چند روز گرداگردش طواف كند. و اي كاش تا همين جا بسنده مي كرد و قلب قبله را با تيغ نمي دريد! عجبا! جهان را ببين كه چه سان وارونه مي شود! افمن يمشي مكبا علي وجهه اهدي امن يمشي سويا علي صراط مستقيم ؟ 


منبع: پايگاه اطلاع رساني شهيد آويني


تعداد بازديد اين صفحه: 156
خانه | بازگشت | Quran Guest (qguest)

طراحی، پیاده سازی و اجرا توسط شبکه ملی مدارس ایران ( رشد )

www.roshd.ir Powered By Sigma ITID.